ஜミ★ミஜ چشم های بارونی ஜミ★ミஜ
...مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده درآب،دردلم هستي و بين من و توفاصله هاست...
برام هیچ حسی شبیه تو نیست .. کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست .. تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی منو از این عذاب رها نمیکنی .. کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلب تو به من نمیرسه .. همین که فکرمی برای من بسه از این عادت با تو بودن هنوز .. ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز .. اگه بی تو باشم منو میکشه یه وقتایی انقدر حالم بده .. که میپرسم از هر کسی حالتو یه روزایی حس میکنم پشت من .. همه شهر میگرده دنبال تو
در روزهايی كه دلم شكسته بود ياد حرف پدر ژپتو به پینوکیو افتادم كه می گفت: « پينو كيو! چوبی بمان؛ آدم ها سنگی اند، دنيايشان قشنگ نيست... » امّا اين روزها آرامم... آنقدر كه از پريدن پرنده ای غافل نشده و در هيچ خيابانی ، گم نمی شوم. اين روزها آسان تر از ياد می روم ، آسان تر فراموشم می كنند... می دانم! امّا شكايتی ندارم... آرامم ؛ گله ای نيست... انتظاری نيست ، می نويسم : « دوستت دارم» و قايمش می كنم... تو را بايد نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هايی كه از آن جا آمدی... دلم يك غريبه می خواهد كه بيايد بنشيند فقط سكوت كند و من هِی حرف بزنم و بزنم و بزنم... تا كمی كم شود اين همه بار! بعد بلند شود و برود... انگار نه انگار! نبود؛ پيدا شد... آشنا شد ؛ دوست شد... مهر شد ؛ گرم شد... عشق شد ؛ يار شد... تار شد ؛ بد شد... رد شد ؛ سرد شد... غم شد ؛ بغض شد... اشك شد ؛ آه شد... دور شد ؛ گم شد... قرارمان يك مانور كوچك بود! حرف هايم پر از خيال است، خيال هايم پر از حرف های سكوت و سكوتم ؛ پر از خيال حرف هايی است كه به دنبال هم درون حنجره ام اعدام شده اند. ته خيال هايم پر از ترس است و ترسم ؛ پر از تو! تو كه در انتهای دو خط موازی خيال هايم ، به دنبال بی نهايت می گردی ته خيال هايم هميشه تو هستی و من می ترسم... نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گيرم؟ من چشم هايم را بستم و تو قايم شدی... من هنوز روزها را می شمارم...! تو پيدا نمی شوی يا من بازی را بلد نيستم؟! يا تو جر زدی؟ با گفتن يك « جايت خالی است» ، نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هايت كمتر فقط دل خوش می شوم كه هنوز بود و نبودم برايت مهم است. مرا به ذهنت بسپار ؛ نه به دلت.
کہ تمام ِاین عشق
در یک خیابان یک طرفہ
حرکت مے کند .
از قلب من
تا چشمان تو !
م . محمدے مهر
...
میدانم که تاب نمی آورد این همه بی تو بودن را ...
بیا دلم ....
بیا و باور کن که آن معنای ساده گذشته از چشم های تو.....
و قصه ی " تو باش و حکمروای قلعه ی تنهایی هایم باش."... قصه ای بیش نبود....
بیا دلم و باور کن زین پس باز هم منو تو تنهاییم....
باز هم از بهشت رانده شدیم به جرم خوردن سیب...
بیا دلم و باور کن این قصه را...
قرار بود تيرهای نگاهت ، مشقی باشد. امّا ببين ؛ يك جای سالم در قلبم نمانده است.
تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كرد
ميان سكوت كوچه ها و پاييزي كه بر زمين نشسته
و به تصوير تو خيره خواهم شد
و آرام آرام چكه خواهم كرد
روي همه خاطراتم
| Design By : Night Skin |


